July 16، 2009

وعده ما پنجشنبه آینده، روبروی سازمان ملل

بلیط قطارم را برای شرکت در اعتصاب غذای هفته آینده، روبروی سازمان ملل خریدم. از جایی که من زندگی میکنم تا نیویورک با قطار دو ساعت است. چون گوگوش قرار است چهارشنبه آنجا باشد و ابی روز جمعه، دیدم بهتر است من پنجشنبه بروم که آن روز بدون آدم مهم نماند=)) دوربینم را همین امشب میگذارم بیرون که فراموشم نشود و سعی میکنم لایو براتون گزارش بنویسم و عکس بفرستم (خدا پدر و مادر این blackberry را بیامرزه)!
آدرس twitter من این هست. اگر دوست داشتید من را فالو بکنید چون به احتمال زیاد گزارش را از آن طریق میفرستم و عکسها را میگذارم در کبوتر آزاد.
اگر هم آن دور و بر هستید و علاقه مندید آسمون وبلاگستان را ببینید، آدرس ایمیلم این گوشه است.
به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی و خلاصه هرکسی به نا حق در بنده.
----
ببخشید باز مزاحم شدم، اما نشد ساکت بنشینم. آخر نماز جمعه رفتن هم شد کار؟ آن هم به امامت خائنی چون پسته کرمان؟ موسوی هم معلوم نیست دارد چی کار می‌کند. اگر کروبی در این مراسم شرکت نکند، من یکی رسمن کلاهم را در میارم (my hat off to him). مردم هم نباید بلند بشوند بروند. این هم باز برنامه ایست تا ملت را بکشانند و بعد پسته خیلی شیک از ر.ه.ب.ر دفاع بکند. همان خانه بمانند و اتو را بزنند به برق بهتره.

July 15، 2009

زنگ انشاء

دوران مدرسه، از همان دبستان، زنگ انشا برای من عذاب علیم بود. از قضا قدرت تخیل خوبی داشتم (دارم؟!) اما از آنجایی که آدم مرتبی هستم و اصولن افکارم هم آش رشته نیست، از بلاتکلیفی زنگ انشا اعصابم خرد میشد. یک بار محض نمونه معلم نیامد یک ساختاری را به ما معرفی بکند که بر اساس آن چگونه نوشتن را بیاموزیم. آخر نوشتن هردمبیل که نمی شود. باید یک قالب کلی و قانون و قواعدی در دستت باشد تا تمرین بکنی چطور ساده بنویسی و مهمتر از آن قابل فهم برای هر آدم باسوادی. در سیستم آموزشی ما انشای خوب اغلب مترادف بود با قطاری از کلمات قلنبه و سلنبه، هر چند منقطع و از هم گسیخته.
اولین سالی که در امریکا کالج میرفتم، در درس ادبیات انگلیسی نوشتن را یاد گرفتم. روز اول استاد آمد ساختاری را کشید پای تخته: که یک نوشته را بایستی چطور ارگانایز بکنی و چه دستورهایی رعایتش اجباری و چه دستورهایی رعایتش انتخابی است.
البته بگویم که من در این وبلاگ سعی میکنم خیلی روان و محاوره ای بنویسم چون هنوز فارسی خوب نوشتن، بلد نیستم. مقاله درست و حسابی انگلیسی، نوشتنش برایم به مراتب راحت تره، چون در ذهنم سازه و ساختاری از آنچه که باید از آب در بیاید دارم.
حالا این را چرا نوشتم؟ راستش نمیدانم مشکل از من است یا شاید خیلی دوستان دیگر با من هم عقیده باشند. تعداد زیادی از وبلاگها خیلی جملاتشان سنگینه. فعل و فاعل و مفعول به شدت جا به جاست و از همه بدتر جملات بسیار بسیار طولانی هستند. مثلن یکی از قواننین مهم مقاله نویسی به زبان انگلیسی، کوتاه نگه داشتن جملاته. بزنم به چوب میانگین طول جملات در وبلاگهای فارسی اندازه یک ساندویچه!!
یک قانون دیگر که به نظر من خیلی ساختاری و مهم این هست که تو موظفی جمله اول هر پارگرافت، عنوانی شرحی ای باشد از موضوع آن پاراگراف. طوریکه اگر کسی پاراگراف اول نوشته، به اضافه جملات اول پاراگرافهای بعدی، و در انتها پاراگراف آخر نوشته ات را بخواند، بایستی بتواند یک تصویر کلی از نوشته داشته باشد. یعنی در واقع دو پاراگراف کامل به اضافه تعدادی تک جمله (در انگلیسی به جملات اول هر پاراگراف میگویند topic sentence). حقیقتش من بعید میدانم که بشود این دستور العمل را در بهترین دست نوشته های فارسی پیاده کرد (منظورم درک مطلب از روی دو پاراگراف به اضافه تک جمله هاست) و همچنان متوجه منظور و مقصود نویسنده شد.
نوشته های فارسی خیلی بی در پیکر شدند. باید سه بار هر کدامش را خواند تا فهمید بالاخره لپ کلام چیه. ما ملت چرا اینقدر قاطی پاطی فکر میکنیم؟
پ.ن. بالاخره این وبلاگ بعد از عمری تکلیف دست راستی، یا چپی بودنش معلوم شد.
-----
بزرگترین اعتراض مدنی در 30 تیر ماه. مطلب جالبی از وبلاگ حسن درویش پور.

July 13، 2009

و اما قوه بی عدالتی

خودمانیم اما این قضیه شکایت کردن به قوه قضاییه و اقامه دعوا در ج.ا. یکی از مضحک ترین کارهاست. این قوه همه کار میکند به جز اجرای قانون و عدالت. آدم شکایتش را ببرد آنجا، گلاب به روتون تف سر بالاست.
چهارشنبه، پنجشنبه، و جمعه هفته آینده روبروی سازمان ملل نیویورک اعتصاب غذاست. گوگوش هم قرار است چهارشنبه در آن شرکت بکند. اگر فرصت بکنم، پنجشنبه با قطار میروم.

July 12، 2009

برای سهراب


من با کدام دل به تماشا نشسته ام
آسوده
مرگ آب و هوا و نبات را
مرگ حیات را ؟
من با کدام یارا
در این غبار سنگین
مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟
در انهدام جنگل
در انقراض دریا
در قتل عام ماهی
من با کدام مایه صبوری
فریاد برنداشته ام
ای!....؟
پیکار خیر و شر
کز بامداد روز نخستین
آغاز گشته بود
در این شب بلند به پایان رسیده است
خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست
وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم
بر خاک ریخته ست
در تنگنای دلهره اینک
خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟
فریاد های سوخته مان را
در غربت کدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور
کی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست
کی پرده می گشایی ؟
امروز دست گیر که فردا
از دست رفته است
انسان خسته ای که نجاتش به دست تست
-فریدون مشیری

مگر ما مغز خر خوردیم!

داشتم اخبار را یک نگاهی میانداختم دیدم نوشته روزنامه جوان اطلاع داده که چون تیم و تجهیزات پزشکی زندان اوین که در اختیار سعید حجاریان گذاشته اند خیلی پیشرفته و با حاله(!!!)، آقای حجاریان گفته اند که علاقه ای به مراجعت به منزل ندارند چون در زندان بهتر ازشون مراقبت میکنند.
ببین دهن آدم را باز میکنند ها. آخر من نمیفهمم اینها چطور رسمن توی روز روشن فکر میکنند میتوانند سر همه ما ایرانی ها و بدتر از آن، سر دنیا را کلاه بگذارند؟ واقعن فکر کردند با یک مشت عقب مانده طرف هستند؟ اعصابم خرد شد.

سایت میهن در صفحه اصلیش خبری نوشته راجع به تحریم گاز ایران از جانب اتحادیه اروپا. من این خبر را جای دیگری ندیدم، اگر منبعی معتبر از خبر دارید بی زحمت یک کامنت اینجا بگذارید.

July 11، 2009

دوست پسر بعدی، اهل و بزرگ شده اسرائیل
دقیقن هفت ماه پیش، نزدیک کریستمس بود که در نیویورک رفته بودم مرکز خرید (شاپینگ مال) برای خرید یک کتاب. ساعت نزدیک به هشت و نیم شب بود و مال نه شب میبست. در امریکا رایجه که در مراکز خرید، وسط راه بین مغازه های این طرف و آن طرف، عده ای قرفه خودشان را دارند. این قرفه ها اجاره ایست و اغلب سیار هستند و جایشان ماهیانه عوض میشود. خلاصه آن شب بدو بدو میرفتم به سمت کتاب فروشی که وسط راه یک دختر خوش رو که معلوم بود صاحب قرفه است خرم را گرفت تا محصولش را نشانم بدهد. من اصولن از زیر اینها در میروم چون هروقت برای خرید به بیرون میروم، بر خلاف خیلی دیگر از خانمها، میدانم چی میخواهم و یک راست میروم سراغش و میخرم و میایم بیرون. از وقت صرف کردن زیاد برای خرید خوشم نمیاید. اما آن شب خوش رویی دختر و سر و زبونش را که دیدم کنجکاو شدم که ببینم اهل کجاست و چطور تا این موقع شب اصلن رمقی برایش مانده که اینطور جلب مشتری بکند. محصول یک نوع سوهان ناخن بود، یک چیز خیلی جالب درست شده از املاح معدنی دریای لوط (وارد جزئیات نمیشوم). خلاصه از آب در آمد که محصول اسرائیلی است و دختر هم اهل و بزرگ شده اسرائیل و برای چند هفته آمده امریکا تا اینها را بفروشد. دو تایی دیگر شروع کردیم صحبت کردن و او هم از من پرسید کجایی هستم و خلاصه سر صحبت باز شد. من با تخفیف سوهان را ازش خریدم و وقتی آمدم خداحافظی بکنم به من گفت: " خوش به حالت که در امریکا زندگی میکنی. ما مردم خسته شدیم از جنگ. دلمون میخواهد در کنار اعراب و ایرانیان در صلح و صفا زندگی بکنیم." من اصولن آدم صاف و ساده ای هستم، یعنی حرف مردم را اغلب همانطوری که میگویند قبول میکنم. این دختر هم خیلی رک و راست به نظر آمد و خلاصه حرفش به دلم نشست. نشون به اون نشون که تا حرف و درد دل ما دو تا تمام شد، کتابفروشی بسته شده بود. آن شب وقتی به طرف خانه میروندم، با خودم فکر میکردم که چقدر برخورد و گرمی و حتی نوع کلماتی که این دختر در صحبتش استفاده میکرد، شبیه ما ایرانی هاست.
این جریان گذشت تا من یک ماه بعد اسباب کشی کردم به ایالت و شهر جدید. این شهر مرکز خریدش خیلی بزرگه و در این مدت من چهار مرتبه رفتم آنجا. جالب این است که هر چهار بار (بار آخرش همین امروز بود)، چهار پسر خرم را چسبیدند که باز معلوم شد از فروشنده های همین محصولات هستند. معمولن فروشنده های قرفه ها به کسانی گیر میدهند که از چهره شان معلومه برای گردش آمدند و در حال بدو بدو نیستند. به علاوه تو هم باید چشمت به چشمشان بیافتد تا آنها بیایند جلو. در مورد اینها، با توجه به اینکه جای قرفه هر بار که رفتم عوض شده بود، من هیچ نوع توجهی بهشان نداشتم و از قضا هر بار هم در حال تند تند راه رفتن بودم. بنابراین من مانده ام این چیه در برخورد، راه رفتن، چهره من، نمیدانم خلاصه که باعث میشود اینها به من گیر بدهند. بار قبل پسر که آمد طرفم، تا سوهان را دستش دیدم، خلاصه آنچه هست را تند تند برایش گفتم. انگار که من قراره به او بفروشم. بچه اصلن هاج و واج ماند. بهش گفتم به امریکا خوش آمدی اما این را قبلن خریدم و الانم عجله دارم باید بروم. امروزی هم باز همین شد. با تقاوت اینکه تا دهانم را باز کردم، پسر پرید وسط که لهجه داری و اهل کجایی. من هم گفتم ایرانی هستم، اما لهجه ایرانی اینی نیست که من دارم. دیدم نه گذاشت و نه برداشت گفت: چه با مزه (به فارسی). خلاصه اینبار با اینکه چیزی نخریدم، پنج دقیقه ای با هر دو فروشنده حرف میزدم. نا گفته نماند آنی که فارسی بلد بود، بسیار خوش قیافه هم بود. یعنی راستش تمام این هایی که برای این شرکت به خصوص کار میکنند نمیدانم چرا اینقدر خوش تیپ هستند. همه هم از اسرائیل آمدند.
البته این بار اول نیست که من با پسرهای اسرائیلی برخورد میکنم، برای همین هر بار بیشتر به این نتیجه میرسم که با یکیشون دیت بکنم و ببینم چطوری میشود. چیزی که من خیلی دوست دارم این است که بسیار خوش صحبت هستند و در واقع بلدند سر صحبت را باز بکنند. خیلی گرم هستند و رفتارشون خیلی شبیه به ما. بسیار زحمتکش هستند و اغلب هم خوب بلدند چطور باید با یک دختر تا بکنند (دیگر وارد جزئیات نمیشوم). خب دیگر مرگ میخواهی جاده هراز =)) با اینکه من هیچوقت آدمی نبودم که به دنبال ریلیشنشیپ بگردم و همیشه هم دوست پسر ها، افرادی بودند که همینطوری دوست معمولی بودیم و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدیم که نه بابا به هم میاییم. اما این مورد را فکر میکنم بروم دنبالش. حس کنجکاوی ام گل کرده ببینم چقدر ما دو ملت شبیه هم هستیم (باید حتمن بزرگ شده اسرائیل باشه وگرنه فایده نداره!)